محمد ابراهيم آيتى
514
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
عبد المطّلب » كه خبر انتشار يافته را شنيده بود نزدم آمد و گفت : « حجّاج » اين چه خبرى است كه آوردهاى ؟ ! گفتم : مىتوانى گفتهام نهفته دارى ؟ گفت : آرى . گفتم : اكنون گرفتار فراهم ساختن اموال خويشم ، بگذار تا از اين كار فارغ شوم و سپس تو را در خلوت ببينم . « عبّاس » رفت ، چون از كار جمعآورى مطالبات خود فراغت كامل يافتم ، و تصميم حركت گرفتم ، با « عبّاس بن عبد المطّلب » ملاقات كردم و گفتم : تا سه روز گفتار مرا نهفته دار ، چه مىترسم مرا تعقيب كنند ، بعد از سه روز هر چه مىخواهى بگو . گفت : بسيار خوب . سپس به وى گفتم : به خدا قسم : برادرزادهات ( يعنى : رسول - خدا ) را در حالى گذاشتم كه با دختر پادشاه يهوديان ( يعنى : « صفيّه » : دختر « حيىّ بن - أخطب » ) عروسى كرده و « خيبر » را فتح كرده و اموال و اندوختههاى آن را غنيمت گرفته بود . « عبّاس » گفت : « حجّاج چه مىگوئى ؟ گفتم : به خدا قسم : راست مطلب همين است ، امّا اين خبر را نهفته دار و بدان كه من مسلمان شدهام و اكنون به مكه نيامدهام مگر براى جمعآورى مطالبات خود ، چه مىترسيدم كه بعد از انتشار خبر مسلمانى من ديگر نتوانم آنها را وصول كنم . سه روز ديگر اين خبر را آشكار كن كه همانچه مىخواهى و دوست مىدارى روى داده است . روز سوّم كه شد ، « عبّاس بن عبد المطّلب » جامهاى فاخر پوشيد و خود را خوشبو كرد و عصاى خود را به دست گرفت و از خانه بيرون آمد و داخل مسجد شد و گرد كعبه به طواف پرداخت . مردان قريش كه هنوز سرگرم نيرنگ « حجّاج » بودند چون « عبّاس » را به آن حال ديدند گفتند : اى « أبو الفضل » ! به خدا قسم كه : در مقابل مصيبتى پرسوز و گداز خود را به شكيبائى زدهاى ! « عبّاس » گفت : نه به خدا ، چنان نيست كه شما پنداشتهايد ، محمّد « خيبر » را گرفت و با دختر پادشاه آن سرزمين عروسى كرد و اموال و اندوختههاى ايشان را غنيمت گرفت . گفتند : كه اين خبر را براى تو آورده است ؟ گفت : همان كس كه آن خبر را براى شما آورد ، و چون مسلمان شده بود